|
** c o l l e c t i o n ** | ||
|
تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم" تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم" تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم " تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و
مادرم الان اينجا باشن ...! بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم... از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ... [ سه شنبه 1390/10/13 ] [ 9:27 PM ] [ c o o l ]
[ پنجشنبه 1390/09/03 ] [ 2:59 PM ] [ c o o l ]
یه روزی آقای کلاغ ، ....... یا به قول بعضیا زاغ رو دوچرخه پا میزد، ........ رد شدش از دم باغ پای یک درخت رسید ، ........ صدای خوبی شنید نگاهی کرد به بالا ،........... صاحب صدا رو دید یه قناری بود قشنگ ، ......... بال و پر ، پر آب و
رنگ وقتی جیک جیکو میکرد ،
......... آب میکردش دل سنگ
قلب زاغ تکونی خورد ،...... قناری عقلشو برد
توی فکر قناری ، .........تا دو روز غذا نخورد روز سوم کلاغه ،........رفتش پیش قناری گفتش عزیزم سلام ، ........اومدم خواستگاری! نگاهی کرد قناری ، ......بالا و پایین، راست و چپ
پوزخندی زد به کلاغ ،....... گفتش که عجب! عجب منقار من قلمی ، .......منقار تو بیست وجب واسه چی زنت بشم؟..... مغز من نکرده تب کلاغه دلش شیکست ،..... ولی دید یه راهی هست برای سفر به شهر ،...... بار و بندیلش رو بست یه مدت از کلاغه ،......... هیچ کجا خبر نبود وقتی برگشت به خونه ،........ از نوکش اثر نبود داده بود عمل کنن ، ........منقار درازشو فکر کرد این بار میخره ،.... قناریه نازشو باز کلاغ دلش شیکست ، ........نگاه کرد به سر و دست آره خب، سیاه بودش! .......اینجوری بوده و هست دوباره یه فکری کرد ، .......رنگ مو تهیه کرد خودشو از سر تا پا ،........ رفت و کردش زرد زرد رفتش و گفت: قناری! ......اومدم خواستگاری شدم عینهو خودت ،......... بگو که دوسم داری اخمای قناریه ، .......دوباره رفتش تو هم! کلهمو نگاه بکن ،......... گیسوهام پر پیچ و خم
نگاه که خوب میکنم ، ....میبینم گردنتوموهای روی سرت ،........ وای که هست خیلی کم فردا روزی تاس میشی!...... زندگیمون میشه غم کلاغ رفتش خونه ........نگاه کرد به آیینه نکنه خدا جونم ! .......سرنوشت من اینه؟! ولی نا امید نشد ،...... رفت تو فکر کلاگیس گذاشت اونو رو سرش ، ....تفی کرد با دو تا لیس کلاه گیسه چسبیدش ،.... خیلی محکم و تمیز روی کلهی کلاغ ،..... نمیخورد حتی لیز یه جورایی درازه ، ......نمیشم من زن تو کلاغه رفتشو من ،...... نمیدونم چی جوری وقتی اومدش ولی ، .....گردنش بود اینجوری خجالت نمیکشی؟.... واسه گوشتای شیکم!؟ دوست دارم شوهر من ، .....باشه پیمناست دست کم! دیگه از فردا کلاغ ،.... حسابی رفت تو رژیم میکردش بدنسازی ، .....بارفیکس و دمبل و سیم بعدش هم میرفت تو پارک ،..... میدویید راهای دور آره این کلاغ ما ،.....خیلی خیلی بود صبور واسه ریختن عرق ، .....میکردش طناببازی ولی از روند کار ، ....نبودش خیلی راضی پا شدی رفتش به شهر ،.... دنبال دکتر خوب دو هفته بستری شد ، .....که بشه یه تیکه چوب قرصای جور و واجور ، ....رژیمای رنگارنگ تمرینهای ورزشی ، ....لباسای کیپ تنگ آخرش اومد رو فرم ، .....هیکل و وزن کلاغ با هزار تا آرزو ، .....اومدش به سمت باغ وقتی از دور میومد ، .....شنیدش صدای ساز تنبک و تنبور و دف ، ....شادی و رقص و آواز دل زاغه هری ریخت !........ نکنه قناریه؟ شایدم عروسی ......... بازای شکاریه!! دیدش ای وای قناری ، .....پوشیده رخت عروس یعنی دامادش کیه؟ .....طاووسه یا که خروس؟ هی کی هست لابد تو تیپ ، ....حرف اولو میزنه! توی هیکل و صورت ، ....صد برابر منه کلاغه رفتشو دید ،..... شوهر قناری رو شوکه شد ، نمیدونست، ....چیز اصل کاری رو! میدونین مشکل کار ،.... از همون اول چی بود؟ کلاغه دوچرخه داشت ،.....صاحب بی ام و نبود آدم ها عوض می شوند ولی، فراموش می کنند این را به هم بگویند! [ شنبه 1390/07/09 ] [ 3:4 PM ] [ c o o l ]
۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون
اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت
معلمو.
۲)
دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد
اگه بهش برسی بقیه از تو.
۳)
عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا
دنیا دل هردوتونو.
۴)
ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی
دیر.
۵)
بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه
به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.
۶)
پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص
میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.
۷)
رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان
دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.
۸)
دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه
رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی
میکنن.
۹)
انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه
یا پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.
[ دوشنبه 1390/06/21 ] [ 12:41 PM ] [ c o o l ]
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.
[ یکشنبه 1390/05/23 ] [ 10:41 PM ] [ c o o l ]
خانمها
آقایان توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن. توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن.
ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن. توی ماهیتابه روغن میریزن.
توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن. چند تا فحش میدن.
دنبال کبریت میگردن. ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!) ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن. تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کفآشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن. چند تا فحش میدن و لباس میپوشن. میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن.
تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن. روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن. دنبال نمکدون میگردن.
نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن. دنبال کیسهی نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن.
نمکدون رو پر از نمک میکنن. صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون. نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن.
بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه. چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن. توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن. با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن. صدای گل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون. سریع برمیگردن توی آشپزخونه. تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن. ماهیتابه رو میندازن توی سینک. دنبال ظرفهای مسی میگردن قابلمهی مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن. چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن. یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن. چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن. یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه. روی باقیماندهی تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن. چند تا فحش میدن و بلند میشن. نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن. قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن. چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن. با یه پارچهی تنظیف قابلمه رو برمیدارن. پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن. نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن [ پنجشنبه 1390/05/13 ] [ 1:46 PM ] [ c o o l ]
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!... مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!... زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!... پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!... اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند...؟! و مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند...
سخن روز : وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است . لارو شفوکو [ یکشنبه 1390/03/22 ] [ 6:24 PM ] [ c o o l ]
مرحوم حسين پناهي هنرپيشه فقيد ميگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! و اين جمله را بنده خودم هم شنيدم وشايد بعضي از اشخاص فكر ميكردند وي عقل درستي ندارد اينك به بعضي از حرفهاي او توجه بفرماييد
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند آنها که لال مانده اند ؛می شکنند دندانساز راست می گفت: پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! من تعجب می کنم
چطور روز روشن دو ئیدروژن با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند وآب ازآب تکان نمی خورد! بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم عزیز ریاضی ام که همیشه میگفت: گوساله ، بتمرگ! با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد سهراب ،ته جوب به خود پیچید گردآفرید،از خانه زده بیرون مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد وای... موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!! صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم! [ جمعه 1390/02/30 ] [ 6:50 PM ] [ c o o l ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||